دو سرنوشت

دو سرنوشت - این مطلب از آقای اینانلو روز دوشنبه 16 دی ماه در روزنامه شرق چاپ شده است

  دو سر نوشت 

 تلفن که زنگ زد شماره را نگاه کردم، 917 بود از استان فارس و مهم ترین تلفنی که در دو سه ساله اخیر از استان فارس داشتم از "اسعد" بود که از زندان زنگ می زد ، گوشی را برداشتم ، بغضم را فرو خوردم و با شادترین صدائی که امکان داشت حرف زدم:

 سلام اسعد چطوری؟

دیشب منتظر تلفنت بودم ، فکر می کردم زنگ می زنی، حالت چطوره پسر، یه موقع امید تو از دست ندی ها خدا خیلی کریمه، فقط باید بهش اعتماد کنیم و اعتقاد داشته باشیم، ما هم این بیرون در فکرت هستیم، انشااله با کمک مسوولان سازمان ...

دو سه دقیقه بدون اینکه نفس بکشم مزخرفات گفتم و برای اینکه لرزش صدا و بغضم را مخفی کنم وسط حرفام  خنده های احمقانه کردم ، صدا از آنسوی تلفن گفت:

استاد، من عباس هستم زنگ زدم یک خبر خوش به شما بدهم امسال آنقدر توریست سرازیر شده که نمی تونم جوابگو باشم، کارم رو خیلی گسترش دادم ، فاطمه و همه بچه ها به شما سلام می رسانند، ما همه این چیزها رو از شما داریم ، الان من خیلی قدرت و ثروت دارم ما همگی اینجا دعا گوی ...

و "استاد" لابد منم، استادی که حتی به محل کارش که چهل سال در آنجا کار کرده به زور راهش می دهند، عباس داشت از موفقیت هایش حرف می زد و من چهره "اسعد" را تصور می کردم که یک طناب خشن با زمخت ترین  گره ای که در زندگی دیده ام بالای سرش آویزان است، طناب دار، عباس حرف می زند و من دو تا پای آویزان را می بینم که می لرزند و یکی از دم پائی های پلاستیکی از پای لرزان جدا می شود و عباس حرف می زند:

آنقدر تلفن رزرو دارم که نمی تونم جواب بدم ...

"رزرو" را "رزرف" تلفظ می کند و اطمینان دارد که درست است، درست و غلط بودنش مهم نیست، مهم این است که تا شش ماه آینده اتاق های مهمانسرا و خانه اش پر است و توریست ها دائم به او پول می دهند، اما طناب دار همچنان بالای سر "اسعد" است.

"عباس" در تهران شاگرد تعویض روغنی بود، در یک مرخصی که به زادگاهش "بوانات" می رفت دو خارجی گم شده را به خانه اش برد، دو روز پذیرائی کرد، آن ها موقع رفتن دویست دلار به او دادند، عباس هرگز پول خارجی ندیده بود اما با هوش بود، می دانست که آنها ارزشی بسیار بیشتر از پول ما دارند، وقتی که دلارها را فروخت و یک مشت ریال و تومن برداشت سیگنال هایش به کار افتاد، " می شود آدم ها را به خانه آورد، قوت و غذائی داد و از آن ها پول گرفت، اگر خارجی هم باشند که چه بهتر" تعویض روغنی را رها کرد و خانه پدری اش را در"بوانات" محل پذیرائی از توریست ها کرد، بوانات جایی خوش منظره در استان فارس است که به استان یزد می رسد، نهان گاهی در مزر کوه و جنگل و کویر، بهشت آنهائی که به دنبال آرامش اند، مثل خیلی از جاهای ایران که مثل "بوانات" جواهرند و ما از آن ها غافلیم، و عباس همچنان حرف می زند:

   استاد! من واقعا خدارو شکر می کنم، امسال توریست ها بیداد خواهند کرد، امسال "سونامی" توریست است ...

عباس لابد "سونامی" را تازه یاد گرفته دائم تکرار می کند و می خندد و من همچنان طناب دار را می بینم بالای سر "اسعد".

"اسعد تقی زاده" محیط بانی است که به اعدام محکوم شده، در یاسوج نه خیلی دورتر از محل "عباس" در استان فارس، به خاطر تیراندازی به جوانی که نا خواسته قاطی شکارچی های غیر مجاز شده بود دستگیر و به اعدام محکوم شد، سه ، چهار و شاید هم پنج سال پیش، گاهی از زندان"یاسوج" به من زنگ می زند و کمک می خواهد اما اکثرا درد دل می کند و امروز پیش شماره مشترکش با عباس مرا به اشتباه انداخت:

آقای مهندس" در این جا مهندس منم!" اخیرا هم یاد گرفته به من استاد می گوید " والله از زندگی سیر شدم دیگه نمی دونم چیکار کنم، زندگیم از بین رفت، خانوادم داغون شد، مادرم، زنم ...

"اسعد" ده روز بود عقد کرده بود ، با تفنگی که سازمان محیط زیست به عنوان " ضابط دادگستری" در اختیارش گذاشته بود ، تیر ندازی کرد، جوانی را کشت و محکوم به اعدام شد، امیدش به سازمانش بود اما سازمانش فقط حرف زد، معاونش که کشته شدن یک پرنده چشمان مهربانش را پر از اشک کرده بود فقط به "اسعد" امیدواری داد و هیچ کاری نکرد، علاقمندان محیط زیست و خبرنگاران احساساتی جمع شدند شعار دادند، جلوی سازمان محیط زیست رژه رفتند و بعد از چند روز طبق معمول موضوع را فراموش کردند و به دنبال آلودگی هوای تهران رفتند و اسعد در کنج زندان یاسوج فراموش شد، اما عباس همچنان حرف می زد:

استاد من می خوام به این مسوولان میراث تذکر بدم که امسال سال "سونامی" توریسته باید مواظب باشن ...

عباس حرف می زند و من همچنان طناب خشن دار را می بینم بالای سر "اسعد" و همکارش "غلامحسین خالدی" که هر دو به حکم اعدام در زندان یاسوج در بندند می اندیشم ، که چگونه است سر نوشت دو نفر از یک سرزمین پیشینه ای تقریبا مشابه یکی از شاگرد تعویض روغنی رها می شود و سرنوشت او را به بالاترین نقطه ای که حتی تصورش را هم نمی کند می رساند و دیگری را که با عشق نگهداری از طبیعت سرزمینش محیط بان می شود به پای چوبه دار می رساند، هر دو جوانان این کشورند، هر دو برای من عزیز هستند ، همان گونه که برای عباس خوشحالم برای اسعد اشک می ریزم اما واقعا این چه سرنوشتی است؟!!

 



مطلب را به اشتراک بگذارید به اشتراک گذاری در گوگل پلاس به اشتراک گذاری در LinkedIn به اشتراک گذاری در فیس بوک به اشتراک گذاری در کلوب به اشتراک گذاری در فیس نما به اشتراک گذاری در توییتر
برچسب ها
نظر کاربران
نظر شما

نام : *
 

ایمیل : *
   

شماره همراه : *
 

متن پیام : *
 



کد بالا را در کادر وارد نمایید :